X
تبلیغات
زولا

غزل

امشب به قصه ی دل من گوش میکی           

فردا مرا چو قصه فراموش میکنی




 چون سنگ ها صدای مرا گوش میکنی

سنگی و ناشنیده فراموش میکنی

رگبار نو بهاری و و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگ های مرده هم آغوش میکنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش میکنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستی ات،که مرا نوش میکنی

تو دره بنفش غروبی که روز را

بر سینه میفشاری و خاموش میکنی

در سایه ها،فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟





بیت بالا بالاییه از هـ.ا.سایه

شعر پایینی از زنده یاد "فروغ فرخزاد"

[ جمعه 27 دی 1392 ] [ 12:18 ] [ fateme ]