X
تبلیغات
رایتل

آغوش پدرانه

خدایا چرا؟!

چرا دقیقا وقتی همه چی در همه باید بیاد؟!

چرا میخای چشمای منو همیشه بارونی ببینی؟!

دیروز اومد یه سری حرف زد که بدجوری ریخت منو به هم...

تو مهمونی بودم که حرفاشو بم زد

خدایا به خودت دیگه خیلی وقت بود بهش حتی فکر نمی کردم...آخه واسه چی بعد از 5 ماه دوباره برگشتی؟!

وقتی حرفاشو شنیدم تظاهر کردم که خوشحالم...که انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...اما خودت شاهد بودی که توی دلم غوغایی بود...

وقتی برگشتیم خونه هم که دیگه بدتر...تا یه قطره اشک میریزم همه میپرسن چته...چیزی شده...

اماوقتی بابام اومد اوضاع فرق کرد

بابام میفهمه من کی ناراحتم کی خوشحال...نمیدونم چطوری اما میفهمه

نشسته بود و تلویزیون میدید که دیگه طاقت نیاوردم...گفتم بابا میخام بغلت کنم

نگاهم کرد...فهمید تو دلم چه غوغاییه...من رو تو آغوش پدرانش گم کرد...از سنگینی بغضم چونه م میلرزید...چشمام دریای اشک بود اما یه قطره اش نچکید

آروم گف چیزی شده بابایی؟!

باصدایی که از ته چاه بلند میشد گفتم نمیدونم

گفت دلت گرفته بابا؟!...اینو گفت اما خوب فهمید اشک هام به خاطر گرفتگی دل نیست...فهمید به خاطر شکستگی دله...اینو گفت که از شر پرسش ها و نگاه های مامان خلاص شم...

سرم رو گذاشت روی پاهاش و اجازه داد تا گریه کنم...تا آروم شم...

اشک ریختم...فقط خودش فهمید و خودم...بی صدا گریه کردم...شلوارش پر شده بود از اشک های من

نمیدونست جریان چیه...نپرسید جریان چیه...نپرسید کی دل دخترم رو شکونده...اما اجازه داد آروم شم

دیشب رو خوب آرومم کرد اما امروز دوباره حالم بد شد...خونه نیست که دستام رو بگیره نذاره که بلرزن

همین الآن به خاطر شدت لرزش دستام چندبار اشتباه تایپ کردم و پاک کردم

کاش حداقل میذاشت بعد از انتخاب رشته می اومد...آخه چرا وسط این همه دغدغه و مشکل؟!کاش این منطق لعنتی م نبود تا خودم رو میکشتم...خدایا!دارم کم کم وسط امتاحان هات گم میشم...انقد دوروبرم مشکل دارم که دیگه به خودم و حالم فک نمیکنم...فقط دارم فک میکنم چه جوری از این مجلاب بیرون بیام...

کاش میتونستم بش بگم ازت بدم میاد که دوباره برگشتی...که ذهن مشوش م رو مشوش تر کردی...که به مشکلاتم اضافه کردی...که دوباره چشمامو بارونی کردی...که دوباره قلب سنگیتو به رخم کشیدی...که دوباره بی رحمی کردی...که دوباره که چه عرض کنم هزارباره دلم رو شکوندی...لعنت به تو که گندزدی به بهترین روز های نوجوونیم...

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید


[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 11:30 ] [ fateme ]