خوشحالی برای من؟!...بعیده!

واااااااااااااااااای!

چقد خوشحالم!

از شنبه بهترین لحظه هارو تجربه کردم!

شنبه با مریم گلی و شقایق جونی و آبجی ناناسم-فائزه بانو-رفتیم بهشت...باور کنید وقتی آدم میره توش حس میکنه اونجا یه بهشته رو زمین!

رفتنم به بهشت فقط به خاطر "بهشت بودن" بهم خوش نگذشته بود...بعد از مدت ها مریم و شقایق رو میدیدم...دلم براشون خعلی تنگیده بود!مث الآن که دلم برای آبجی ساحلم تنگیده...ساحلی که یه دوستی 4 ساله داره باهام اما برام اندازه خواهرم ارزش داره...چقدر خواهری کرده برام این دختر!

داشتم تعریف میکردم!خلاصه تو بهشت کلی عکس گرفتیم و خوش گذروندیم!...و من برای اولین بار یه ذره قلیون کشیدم...فقط یه ذره...قد یه پک!که بفهمم چه جوریه که فهمیدم...آخه از قبلش خیلی بوی قلیون و سیگار رو دوس داشتم...فائزه هم گف سیگار اعتیاد میاره نکش اما با شقایق اصرار کردن که یه کوچولو قلیون بکشم که از تو خماریش در بیام که در اومدم...لذتی که توی بوکردن دودشه توی کشیدنش نیس...باور کن!

وقتی هم رسیدیم خونه فائزه بحث رشته رو پیش کشید و منم با شجاعت تمام از علاقه ام گفتم...البته اشک دم مشکم نذاشت کامل حرفم رو بزنم اما فائزه به جاش تمام حرفای مونده توی دل خودش و من رو یه جا گفت!بابام هم گفت من فقط خوش بختی شماهارو میخوام...گفت برو درباره رشته ات تحقیق کن،وقتی کامل درباره اش فهمیدی اون وقت برو جلو و مطمئن باش منم تا آخرش پشتتم!من رو توی یه دوگانگی گذاشت که نکنه همه ی این حرفا و آرزو ها ناشی از افکار بچه گونه ام باشه اماصحبت های توی مدرسه مصمم ترم کرد!صحبت هایی که توی همایش انتخاب رشته ی دیروز شد!آقاهه گف شرط اول توی انتخاب علاقه ایه که دارید و خب علاقه من هم به ریاضیه،هم به تجربی و هم به گرافیک ولی مطمئنا" گرایشم به گرافیک بیشتره!...بگذریم...شبش که با فائزه تنها شدیم بش گفتم کی برنده میشه و اون هم با اطمینان گفت ما!

.

.

.

اوووووو!چقد حرفیدم!هرچند...میدونم با این چرت و پرتایی که من میذارم خیلی پیش نمیاد که کسی بیاد اینجا ولی خب چیکار کنم؟!اینا رو ننویسم تو دلم میمونه...بعدشم اینا یه یادگاریه از روزای سخت و آسون زندگیم!

داشتم میگفتم!دیروز که دوشنبه بود رفتم مدرسه...بازم مدرسه و بازم اوبوهت سالن اجتماعاتش!آدم رو یاد کنکور میندازه!

همه دخترا کنار مادراشون بودن جز اکیپ ما!همشون بر خلاف صندلی نشسته بودن و تا چشمشون به من افتاد که سر به زیر و مؤدب وارد شدم جیغ کشیدن و دست زدن!از این همه سر خوشی خنده ام گرفته بود!حالا من کجا وایسادم؟!کنار ناظممون!

در طول همایش فقط من بین اون 14-15 تا دختر به حرف های آقاهه گوش میدادم!همشون سرخوشانه میخندیدن و حرف میزدن!بعدش رفیتیم کارنامه هارو بگیریم که اون موقع فقط منو potato (فاطمه زهرا جونم)سرخوشانه میخندیدیم!معدلم شد 19.82!شاگرد دوم شدم اما همونم خوبه!potato شاگرد اول شد که خیلی براش خوشحالم!البته اینکه بعضی دوستام از کارنامشون راضی نبودن و دم به گریه حالم رو گرفت...

یکی از دوستام که قرار بود بره از این مدرسه رفتنش کنسل شد ولی خب شاید من برم...تا خدا چه خواهد!

خبر آخر...

اونی که سه شنبه هفته پیش از دستش ناراحت بودم دوباره اومد...اینبار اومدنش عصبیم نکرد...خوشحالم هم نکرد...اصن با من کاری نکرد!واین بهترین اتفاق این هفته است که دیگه درگیرش نیستم!

ببخشید سرتون رو درد آوردم!

[ سه‌شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 16:38 ] [ fateme ]