X
تبلیغات
زولا

یه جوری شدم تازگیا...

این روزا یه جوری ام

خوشحالم اما یهو میرم تو لاک خودم

نمیدونم چمه

نمیخوامم ک بدونم چمه...

فقط بعضی موقع ها خاطرات به ذهنم هجوم میاره...

دلتنگش نیستم...

باورم نمیشد اما به جایی رسیدم که ازش بدم اومده...

فقط...

دلتنگ روزاییم که حس میکردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم...و روزی هزار بار خدارو شکر میکردم که همچین دنیای قشنگی دارم...من و عشقم...دنیای قشنگی داشتم...دلم واسه اون روزایی که همه آدما از نظرم مهربونو ساده بودن تنگ شده...

الآن شرایط زندگیم خیلی خوبه...بابامو مامانمو دارم...بابایی که عاشقشم و عاشقمه...مامانی که میدونم بدون هیچ چشم داشتی بهم محبت میکنه...

و خواهری که داره ازدواج میکنه...الآن که شوهرش شده یه برادر مهربون برای من...

و لی یه چیزی داره آزارم میده...باعث معده درد عصبیم شده...باعث پرخاشگریم شده...باعث شده از بهترین روزای عمرم لذت نبرم...امیدوارم زود گذر باشه این احساسای ضد و نقیض...

خدا کمکم کنه...

انقد گناه کردم که روم نمیشه بش بگم کمکم کنه...

کاش اون تنهام نذاره...

کاش ببخشه منو...

[ دوشنبه 13 مهر 1394 ] [ 21:57 ] [ fateme ]