X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

مامان

سلام دوست جونیا...  البته که توی این کلبه ی قروقاطی فقط خودم میرم و میام...

به هر حال میگن سلام سلامتی میاره

پس ســـــــــــــــلاااااااااااااااامــــــــــــــــــــــــ

دو روز خونه ی مامان بزرگم بودم خیلی بهم خوش گذشت...یه سری اتفاقا افتاد اما در کل خیلی خوب بود

خونه ی مامان بزرگم اینا 13 روز اول محرم نذری میدن و همه ی همسایه ها هم میان که توی این نذری سهمی داشته باشن

واسه ی همین این 13 روز غلغله میشه...مخصوصا که روز تعطیل هم باشه

دیروز پسر داییمو دیدم...آقای کوه یخ!!!!!!

امسال کنکور داره و به شدت درس میخونه...انگار درس ها روی مغزش تاثیر گذاشتن که اینجوری شده

آقای کوه یخ وقتی منو دید یهویی قیافه ی خنثی ش تبدیل شد به یه شکلک با مزه و یه ســـــــــــــــــلاااااااامـــــ  کش دار بهم کرد

منو میگی...

اصلا باورم نمیشد پسری که تا دیروز انگار از دماغ فیل جلوس فرموده بودن بخواد اینجوری رفتار کنه...

البته تقصیر خودش نیست...تربیتش اینجوری بوده...زنداییم همیشه یه جوری رفتار کرده که انگار آسمون دهن مبارکشو باز کرده دو تا پسراشو پرت کرده زمین...

یه چیز خیلی مضحک که فکر میکنه من و دختر خالم به پسراش نظر داریم...آخه اون کوه یخ چی هست که بخوام بهش نظر داشته باشم

یه ذره بی انصافیه که بهش بگم کوه یخ...آخه وقتایی که مامانش یا باباش هستن اینجوری نیست...ولی تا همین چن وقت پیش حتی وقتی همین نوه ها باهم بودیم هی خودشو میگرفت...

ولی دیشب حتی جلو مامانش اینا هم همینجوری هی با من شوخی میکرد...یعنی تا آخر مهمونی فکم مماس با زمین بود

دروغ چرا...تغیر کوه یخ به یه چشمه ی جوشان خیلی برام جالب بود...

آخه زندایی من درک نمیکنه وقتی من دارم با پسرش که از قضا یک سال از من بزرگتره میحرفم لزومی نداره که عاشقش باشم...سر همین فکر مسخره پارسال کلی پشت سر من و دختر خالم حرف درست شد...از پارسال محرم که فهمیدم جریان از چه قراره رابطه م از سلام و خداحافظی هم کمتر شده بود با این دو تا شازده...حالا برعکس اونا هی میومدن شوخی میکردن...خب وقتی من ساکتم واسه چی هی حرف میزنی که پس فردا پشت سر من حرف درست شه...

دختر خالم میگه خیلی سطحی نگرم...ولی اینجوری نیستم...فقط به قول خودش سیاست ندارم...زود باورم...هر کسی رو همونجور که نشون میده میبینم...از حرفاشون جز اون معنی لغوی ای رو که میده برداشت نمیکنم...خیلی ساده ام...انگار خوب بودن همه ی آدما رو باور دارم حتی اینایی که واقعا خوب نیستن...آره...دقیقا همینه...و کلی هم مشکل برام درست کرده این موضوع...

وای...دیشب توی جمع نشسته بودم...من بودم و دختر خاله و پسرخاله و کوه یخ و داداشش...مامانم اومد...حس کردم جلوی همه خردش کردم...دخترخاله یه جوری حرف رو جمع کرد اما حرفم خیلی تند و تیز بود...جوری که کوه یخ تعجب کرده بود...چون اون فاطمه ی آروم و بانمک که همه فقط خنده هاشو میشناختن تبدیل شده بود به یه دختر سرکش که با زبون تند و تیزی  داشت حقایق تلخ زندگی رو میکوبوند توی سر مادرش...مادری که مقصر هیچ کدوم از اون حقایق نبوده...حالم اصلن خوب نبود...جدیدن یهویی حرفایی میزنم که بعدش خودم خیلی پیشمون میشم...معمولا این حرفا رو به مامانم میزنم و بدتر از همه چی اینکه مادرم ناراحت نمیشه و خودش رو سرزنش میکنه که چرا کاری نکرده که دختر ته تغاریش حالش خوب باشه...

بیچاره مادرم که داره جور اعصاب خوردی منو میکشه...

دیشب وقتی متوجه رفتار زشتم شدم  انقدر بهش محبت کردم تا یه ذره جبران شه اما حال خودم بدتر میشد...جلو همه یهو سرشو بوس میکردم...میخندوندمش...با لبخند نگاهش میکردم اما هیچ وقت خودمو به خاطر او ن کارم نمیبخشم...

اعصابم از جای دیگه خرده سر اینا خالی میکنم...میدونی...یعنی در ظاهر حالم خوبه...جوری نیستم که خودخوری کنم اما یهویی اینجوری میشم...الآن آرومم اما یه جرقه کافیه تا کوه اتشفشان بشم...لعنت بهش که اگه نبود هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد...

نه عذاب وجدان میگرفتم که از اعتماد پدرو مادرم سوء استفاده کردم نه اینکه اعصابم انقدر خط خطی بشه...

[ شنبه 25 مهر 1394 ] [ 16:24 ] [ fateme ]