X
تبلیغات
رایتل

بغض

دیشب بلخره بغضم شکست...  سرم روی بالش بود و داشتم با آبجی بزرگه میحرفیدم...خیلی بی معرفت شده...دوسم نداره...اگه به اصرار مامان نبود تا ده سال دیگه اونجا میموندن...مشالله همه هم عین چی تیکه میندازن...عمم زنگ شزده به مامانم میگه فائزه هنوز نیومده؟!نکنه میخواین جهازشو بفرستین همونجا...خب آخه مگه جای تورو تنگ کرده...اصن به تو چه مربوطه...دوست دارم عممو خفه کنم...به مامان میگم از عمه بدم میاد میگه اتفاقا اون انقد دوستت دارههههههه...راس میگه...واسه روز دختر یه کاره رفته واسه من گردنبند طلا گرفته...ولی خب مگه دوس داشتن زوریه...نمیتونم دوسش داشته باشم...

داشتم میگفتم...فایزه که شروع کرد پی ام دادن بی مهابا اشکام چکید...باز هم بی صدا...دیشب بخاطر تنهایی خودم گریه کردم...خیلی تنهام...دیشب بعد از مدت ها ماسک خوشحال بودنو از صورتم برداشتم...نشستمو به خاطر تنهاییم گریه کردم...هیچ ابایی نداشتم از گریه کردن...درسته دختر قوی ای هستم اما به هر حال یه دخترم...نیاز دارم تا با گریه آروم شم...دیشب کلی گریه کردم اما آروم نشدم...

دیشب با دوستم که برام عین خواهر میمونه حرفیدم...خیلی جالبه...انگار اسم اونو به من سنجاق کردن...هرکی بهم میرسه میگه ازش چه خبر...منم با سردی تمام میگم ازش بی خبرم...بعضیا میگن خیلی حیف شد...شما که مشکلی نداشتین...بعضیام میگن بهترین کارو کردی...دیشب هم دوستم سراغشو گرفت...فقط یک کلمه گفتم...بلاکه...گفت بهترین کارو کردی...حرفی که دوستای واقعیم بهم گفتن...شوهرآبجی هم همینو گف...آبجی بزرگه هم همینو گف...دخترخالم هم همینطور...

اومده بود اینجا و پست قبلی مو خونده بود...گفت معذرت میخوام...گفت ببخشید...بخاطر اینکه توی بد شرایطی ازم غافل شده بود...گفت نباید تنهات میذاشتم...گفتم عب نداره...اون همیشه بوده...یا خودش یا یادش...برای من وجود همچین دوستی غنیمته...همچین آدمایی خیلی کمن...حداقل تو زندگی من...شاید دو سه نفر...

دیشب حالم زیاد مساعد نبود...با بابا نشستیم شاهنامه خوندیم...خیلی بهتر شدم...

ولی امروز همون آشو همون کاسه...حس میکنم ابر سیاه بالای سرمه و حالم از این همه انرژی منفی بهم میخوره...

کاش زودتر خوب شم

تصمیم گرفتم سرمو با درس گرم کنم تا حالم بهتر شه...

به شدت نیاز به دعا دارم... 

[ پنج‌شنبه 7 آبان 1394 ] [ 09:13 ] [ fateme ]