X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

زندگی

امروز سال بابازرگم بود...خدا بیامرزدش...من که ندیدمش ولی میگن خیلی مهربون بوده...میگن خیلی با اخلاق بوده...توی کوچه مامانبزرگم هنوزم که مامانبزرگمو میبینن بعد از 20 سال میگن خدا بیامرزه آقا زهدی -بابابزرگم-رو...

مامانم صب رفته بود بهشت زهرا با آبجی بزرگه...الآنم یه ذره حالش گرفتس...حق داره...خدا نصیب نکنه...میخوام یه ذره از این حالو هوا درش بیارم...یکشنبه برام یه جغد خوشگل بافت...زدمش به کلیدم...خیلی نازه...الآنم میخوام خودم یه دونه ببافم...میشه اولین قلاب بافیم...

این هفته رو خیلی دوس داشتم...خیلی خیلی خیلی...توی این هفته حالم خیلی خوب بود...

میگم شاید یه حکمتی داشته که نتونستم نقاشی بخونم...نه؟!خب اخه دوس دارم نقاشیو...کی فکرشو میکرد دختری که همه فکر و ذکرش نقاشیه بره ریاضی بخونه...البته ریاضی پر از هنره...پر از نظم...خیلی قشنگه...اما دلم برای مدادرنگیام تنگ شده...مدادهایی که دلم نمیومد بتراشونمشون که نکنه تموم بشن...به اندازه ی جونم دوسشون داشتم...یادش بخیر...هر کسی منو میبینه میگه حیف شد نرفتی نقاشی...ولی خب بعضی موقه ها شرایط مطلوب نیست...خواست خدا بود که بیام این رشته...باید موفق بشم...من اتفاقای بدتر از این توی زندگیم افتاده و خودمو بین اون همه اتفاق بالا کشیدم...این که دیگه چیزی نیست...باید زندگی کنم...من دیگه هیچ وقت 16 ساله نمیشم...دیگه هیچ وقت 13 آبان سال 1394 رو تجربه نمیکنم...پس همه ی این لحظه هایی که توش هستم غنیمته...به دنیا اومدم که زندگی کنم...

هی دختر!غصه نخور...همه چی حل میشه...اگه اونی که بالای سرته رو به خدایی قبول داری بسپر به خودش...درستش میکنه...

[ چهارشنبه 13 آبان 1394 ] [ 16:18 ] [ fateme ]